خرید بک لینک

درباره سایت

♡ TO REMEMBER ♡

امکانات وب

- با اون قد درازت- خجالت می‌کشی با بابا بری بیرون، نه؟ مردم‌ بگن ببین از باباش درازتره- تا کی قراره قدت بلند بشه؟ بسه دیگه نسبت به پارسال کلی درازتر شدی..- از تو بلند تر هم هست توی دانشگاه؟ - اینطوری هم صاف راه میری معلومه قدت درازتر میشه.. ‌ اوایل،‌چیزایی که می‌گفت رو فراموش می‌کردم‌ولی تازگی‌ها خیلی بیشتر تکرارش می‌کنه..هرروز با استرس قدم رو اندازه می‌گیرم، از کلاس دوازدهم تا حالا روی ۱۷۴ یا ۱۷۳ موندم.. اصلا اینطوری که مامان میگه نیستقدم از بابا بلندتر نشون داده میشه چون بابا اخیرا صاف نمی‌ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: flowa تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:21

برم اون مدل لباسی که توی اون مغازه کشور مقصد دیدم رو واسه مامان بگیرم (درسته.. تا اینجاها هم پیش رفتم )

بعدش هم برم اون یکی مغازه که بابا وقتی سال‌ها پیش به کشور مقصد سفر کرده بود، ازش یه تیشرت خریده بود و هنوزم از جنس و کیفیتش تعریف می‌کنه.. برم از اونجا کلی لباس واسه بابا بگیرم، از همونایی که دوست داره

رُند

ولی کلا..

۶.۶.۶ از شر این استرس نشدن و نرسیدن راحت شده باشم و رسیده باشم

برچسب: نویسنده: flowa تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:21

از روزهای اخیر بخوام بگم- حال روحی رزا خیلی بهتره، خیلی خوشحالم- دوباره رفتم دکتر و معلوم شد حال جسمی خودم همچنان چندان جالب نیست ولییی، بهتر خواهم شد پس مشکلی نیست - یهویی دلم موی کوتاه خواست، یه مدل خیلی خوشگل انتخاب کردم و رفتم ولی در نهایت برام پیکسی کوتاه کرد :))) در حالی که مدلی که نشونش دادم هیچ شباهتی به مدل‌ پیکسی نداشت، دو روز از این قضیه ناراحت بودم، اینطوری بودم که خب هیچی دیگه، کل دهه ۲۰ سالگیم باید منتظر بمونم اینا بلند بشن ولی خب الان حدود یک هفته گذشته، کمی بهش عادت کردم... تنوعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: flowa تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 1:00

پشت بوم



مامان داره سبزی پاک می‌کنه بوی سبزی‌ای که توی خونه پیچیده، باعث میشه احساس کنم مامان‌جونی نشسته توی هال و داره سبزی‌ها رو پاک می‌کنه همیشه موقع سبزی پاک کردن کلی با همه شوخی می‌کرد و می‌خندید دلم براش تنگ شده.. خیلی خیلی زیاد دلم میخواد برم محکم بغلش کنم، بشینم سر سفره غذاهای خوشمزه‌اش رو بخورم.. بعدظهرها زیر آفتاب بشینیم کیک و چایی بخوریم دلم برای همه اون لحظه‌ها تنگ شده فکر می‌کردم تا ابد، همه‌ی تابستون‌های زندگیم قراره همونقدر خوب و قشنگ باشه

برچسب: نویسنده: flowa تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 1:00

میان‌بر



داشتم برای امتحان فردا می‌خوندم که یهویی یادم افتاد امتحان فردا رو که بدم، فقط یه امتحان میمونه و بعدش.. کارشناسی تموم میشه :) به همین زودی؟ اینطوری؟ آخرین بار که همکلاسی‌ها و دوست‌هام رو دیدم هفته اول دی بود کی فکرش رو می‌کرد انقدر از هم دور می‌شیم.. کی فکرش رو می‌کرد کارشناسی اینطوری تموم میشه.. ولی حداقل این سال آخر، اون چند ماه اول ترم ۷، روزهای واقعا خوبی رو گذروندم هرچند که از دی ماه به بعد دیگه هیچ چیز خوب پیش نرفت اهدافی که برای بعد از کارشناسی

برچسب: نویسنده: flowa تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 1:00

زمان



مثلا یه چند روز برگردم به تابستون کلاس پنجم به شیشم ظهرها مامان باهام زبان کار کنه بعدظهرها که مامان میره سرکار، برای خودم شکلات رو توی شیر گرم آب کنم، برم بشینم جلوی برنامه عمو پورنگ عصر بعد از اینکه قهرمانان تنیس رو دیدم، بزنم شبکه نسیم چون داره سریال مورد علاقه مامان یعنی میوه ممنوعه رو پخش می‌کنه و مامان دوست داره از سرکار که میاد بشینه و تماشاش کنه بابا از سفر بیاد و از اون خونه‌های اسباب‌بازی که خیلی دوست دارم برامون خریده باشه آخرهفته‌ها، عصرها بریم

برچسب: نویسنده: flowa تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 1:00

نمی‌دونستم قراره امروز از پیشم بره..‌ اگه می‌دونستم دیروز بیشتر باهاش بازی می‌کردموقتی هنوز کوچیک بود و بدجوری مریض شده بود، رفتم بغلش کردم و سرش رو ناز کردم، ازش خواهش کردم پیشم بمونه و زود خوب بشه ... و خوب شد، خیلی زود دوباره سرحال شد مطمئنم تا ابد یادش میفتم و دلتنگش میشمالان حتی نگاه کردن به اسباب‌بازی‌هاش هم اشکم رو در میاره..حتما از اینکه رهاش کردم ناراحته.. از وقتی کوچیک بود کنار من بود و حالا باید بره توی یه محیط جدید و یه دنیای جدید گرچه مطمئنم اونجا خیلی بیشتر از من مراقبش هستن ولی.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: flowa تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 1:00

صفحه بندی